آمرزیده شدن حق شماست!

شیخ و پرند!

از شیخ پرسیدند یا شیخ شهر جدید پرند را چگونه یافتی؟
شیخ فرمود: شهریست بس غریب با مردمانی عجیب! زنانش یا بچه ای در شکم دارند یا بچه ای در بغل و یا هر دو مورد!
مریدان بر سر کوفتندی و روانه کویر گشتندی!

پ.ن: یعنی فکر کنم پرند دویست هزار نفری به اندازه همه ده دوازده میلیون نفر تهران زاد و ولد و تولید مثل داره! خیلی شهر خطرناکیه! :) )

+15
-2
  
Share

عزاداری عربده ای!

حکایت عزاداریهای ما ایرانیان در این چند سال اخیر آنقدر دچار تحولات بنیادین شده است که وقتی تفاوتها را میسنجی بین این زمان و آن زمان دچار اضمحلال درونی میشوی. تا چند سال پیش ملت ما مسجدی هیئتی یا خانه ای در کوچه ای جمع میشدند و آرام و بیصدا (گاها با صدای کمی بلند البته!) به عزاداری خود مشغول میشدند و دیگر کسی صدای عزاداری خود را به گوش عمه مرحوم همسایه صد کوچه بالاتر نمیرساند، ولی امان از دست تهاجم فرهنگی و تجاوز تکنولوژی!

اینروزها فرقی نمیکند شب قدر باشد یا دهه محرم یا هر مناسبت عزاداری دیگری، ملت ما از آخرین تکنولوژی های روز دنیا استفاده میکنند تا به نحو احسن حتما حتما افراد دیگر را هم در عزاداری خود شریک کنند و این کار را با همان ضبط صوتی میکنند که در روزهای دیگر با آن در خیابان نسبت به بلند کردن یا مخ زدن نوامیس مردم اقدام میکنند!

چند شب پیش ساعت چهار نصف شب ملت مانند قحطی زده های سومالی تمام خانه های پخت و پز را به تسخیر خود در آورده بودند و لابد میچسبد کله پاچه بعد از عزاداری و در این میان بساط دوردور هم به پا بود و جوانان برومند کشور هم با ماشینهای آخرین مدل خود نسبت به همذات پنداری در عزاداری با یکدیگر اقدام کرده بودند و بقولی عزاداری را با هم share کرده بودند!

ولی تمام اینها به کنار من جریان صدای کر کننده ضبط ماشینها را که نوحه پخش میکنند را نمیفهمم! قبلا ما دیده بودیم نوحه را صدایی آرام وگوشنواز میخوانند تا هرکس گوشه ای با خود خلوت کند و اگر گریه ای خواست سر دهد و خلاصه حالش را با خودش ببرد ولی الان پسرک یا دخترک عزیز صدای ضبط را تا حد ناموس بلند میکند و شدیدا هم علاقه دارند تا مردم دیگر را هم در غم خود شریک کنند و از آن هم جالبتر نحوه نوحه خوانی مداحان عزیز کشورمان است که الحق و الانصاف بسیار مدرن شده اند.

دوستان مداح الان بصورت تیمی! کار میکنند و یکی دو نفر در بکگراند موسیقی…ببخشید در بکگراند نوحه دائم حوسین…حوسی…حوسین…حوسین میخوانند و آن اصل کاری مثل خر نعره میزند و چیزهایی بلغور میکند و عربده هایی چند سر میدهد و ملت هم بر سر و رویشان میزنند لابد!

سالها پیش مطلبی خوانده بودم که صدایی که در کنسرتهای موسیقی راک وارد گوش و حلق و بینی ملت میشود از صدای تیک آف جت هم بلندتر است و به همین سبب بسیار خطرناک است حضور در این کنسرتهای خاک بر سری و بیشعوری ولی الان میبینیم که اگر شما وارد یکی از هیئتهای عزاداری عالی الخصوص در پایتخت مام میهنمان ایران عزیز شوید با توجه به صدای نازنین و نکره این دوستان مداح و شدت جریانی که وارد گوش شما میشود احتمالی چند وجود دارد که بدون گوشهای سابق از آنجا بیرون شوید.

پ.ن: همین دوستان مداح برو بیایی برای خود دارند در سطح همان خواننده های راک و وقتی قرار است جایی را منور کنند به حضور مبارکشان از روزها قبل بنر و اطلاعیه میزنند که حاج آقا سید فلانی استاد مسلم مداحی، بهترین مداح قرن، پدر مداحی نو در ایران، مادر مداحی نوآر! فلان شنبه در هیئت عاشقان اصلی امام حسین! و تریلی نمیتواند القاب و مقام این اساتید مسلم را حمل کند.

توجه شما را به عکس زیر هم جلب میکنم:

 

بهرحال خدای عاقبت همه ما را به خیر کند.

+10
-20
  
Share

سخن روز ۶

این روزها همش حرف دوستم تو مغزم میچرخه که وقتی بهش گفتم یه دامنه برام دست و پا کن، پرسید مطمئنی میتونی ادامه بدی؟ وقتی با اطمینان گفتم البته، با پوزخندی گفت که تا حالا خیلی از این دوستها داشته که خیلی شیک و اتو کشیده این ادعا رو داشتن ولی به چند هفته نکشیده بیخیال وبلاگ نویسی شدن ولی من از رو نرفتم و گفتم نه من از اوناش نیستم… چه میدانستم که دست تقدیر با من چنین خواهد کرد!؟

نوشته قبلی میدونین مال کی هستش!؟ نمیدونین؟

البته من از این سوال رو از کی میپرسم وقتی فقط روزی چند نفر هستن که میان یه سر میزنن و میرن و اکثر افرادی هم که به این سایت رهنمون میشن بخاطر عکس سوباسا و اون دوست پسر گور به گور شده مادرشه و لاغیر!

میدونم نمیدونین نوشته قبلی مال چه موقعیه ولی من خودم بهتون میگم! نوشته قبلی مال دو ماه و دوازده روز پیش میباشد! یعنی من تو این دو ماه حتی یه خط هم نتونستم بنویسم… امان از روزگار…. خخخخخخخخخخخخخخخخ توووووووووووف به این روزگار!

بالاخره تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم و یه کارایی کردم ولی خب این بچه یتیم رو گذاشتم به امون خدا و رفتم دنبال یه لقمه نون تا وقتی بزرگ شد حداقل بتونم یه جهیزیه آبرومندانه براش جور کنم و خانواده داماد نگن گور بابای عروس با این جهیز دادنش!

حالا چرا بعد از این همه مدت یه راست رفتم سراغ سخن روز؟ والله همینجوری دیدم این نوشته خیلی وصف خواهد بود اگر من این روزها در عنفوان جوانی مثل چی کار نکنم و بعد از سی سالگی سوار اتوبوس بشم! البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که من همین الانش هم سوار اتوبوس نمیشم و بیشتر با مینی بوس شرکت تردد میکنم و اگر اون هم نشد با مترو، دیگه مترو هم نشد پیاده میچرخم با خط یازده ولی اتوبوس سوار شدنم خیلی سخت و به ندرت انجام میشه! یعنی هفته ای یه بار موقع برگشتن از یه جمع دوستانه!

اگر شما دوست عزیز که اینو میخونی جزو کسایی هستی که بالای سی سال سن داری ولی سوار اتوبوس میشی باید بگم …. حداقل یه موتور سیکلت بخر و از این دسته بندی خرکی بیا بیرون!

حالا از ما گفتن بود ….

+5
0
  
Share

ایرانی بودن یا نبودن مساله اینست!

همه آتش ها زیر سر این حس ناسیونالیست بازی قر و قاطی ایرانیهاست! آخه من نمیفهمم بازی آسیایی پرسپولیس یا استقلال یا تراکتور یا سپاهان یا هر تیم دیگه ایرانی چه ربطی داره به طرفدارهای بقیه تیم ها؟ آخه کجای دنیا دیده شده طرفدارهای تیمهای رقیب تو لیگ داخلی وقتی تیم رقیب تو لیگهای بین المللی بازی میکنه برن و تیم رقیب رو تشویق کنن؟

مثل این میمونه که طرفدارهای بارسلونا تو بازی هفته آینده رئال مقابل بایرن مونیخ برن مادرید تا تیم رئال مادرید رو تشویق کنن! یعنی اینم از اون کارهاست ها! وقتی در شرایط عادی این هوادارها میخوان کله همدیگه رو بکنن و یا حاضرن تیمشون بره دسته پایینتر ولی از تیم رقیب یه پله بالاتر باشه چه معنی داره ناسیونالیست بازی قر و قاطی دربیارن و برن تیم رقیب رو تشویق کنن!

دیروز بازی پرسپولیس و الغرافه قطر بود و رسانه های مملکت از چند روز قبلش گیر داده بودن که آقا الا و بلا که این تیم پرسپولیس نیست تیم ایرانه! لابد شیث رضایی هم قهرمان ملی بوده و ما خبر نداشتیم یا زارع همون کریم باقری هستش و تا حالا رو نکرده بود! خلاصه بعد از کلی تبلیغ مبلیغ یه عده طرفدار استقلال هم جوگیر شدن و رفتن تو ورزشگاه که تیم رقیب رو تشویق کنن(تیم رقیب که میگم همون پرسولیس خودمونه) بعد فرهاد مجیدی که اخراج شده پیراهنش رو درآورد و زیرش پیراهن آبی رو نشون داد و با انگشتهاش هم عدد چهار رو به نشانه چهار برد متوالی (یا شاید هم چهارتا گلی که به پرسولیس زده) نشون داد. آقا این حرکت همانا و تشویق استقلالی های حاضر همانا و درگیری و کتک کاری بین طرفدارهای دو تیم همانا! آخه این چه کاریه؟ ملت رو میندازین به جون همدیگه؟ وقتی علایق و سلایق متفاوت بین این مردم هست چرا باید با جوگیر کردن ملت باعث بشین تا سر یه موضوع الکی حسابی از خجالت هم دربیان؟

یکی از حامیان این حرکت هم علی پروین خودمونه که پا شد رفت بازی استقلال-الاتفاق رو از نزدیک دید و به این حرکت کاملا جوگیرانه حتی اگر شده اندازه یه دانه خردل مشروعیت بخشید! البته علی پروین که معرف حضور هست؟ ایشون همون کسی هستن که تو انتخابات مملکت با همه نماینده ها دست یا علی! میده و خلاصه کلا آدم با حالیه و دوست نداره کسی از دستش دلخور باشه:

علی پروین در بازی استقلال-الاتفاق

پ.ن: حالا بازی تموم شده و فرهاد مجیدی تا حد یک وطن فروش در حال سقوط آزاده! (+)

پ.ن ۲: تصور کنین یه نفر با پیراهن بارسلونا بره برای تشویق رئال مادرید تا خود خود سانتیاگو برنابئو! چه شود…!

+1
0
  
Share

اندر حکایات مکر زنان!

آورده‌اند مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان می‌کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب حیل النساء (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می‌کرد.  روزی در هنگام سفر به قبیله‌ای رسید وبه خانه‌ای مهمان شد.
رد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه! این چه کتاب است که مطالعه می‌کنی؟ گفت: حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید و گفت: آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید. پس تیر ِ غمزه در کمان ِ ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد و از درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته‌ی او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید… زن گفت: شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد. مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد.
چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه می‌کرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد؛ و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید. ساعتی در هم آمیختیم!
هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این می‌گفت و شوهر او می‌جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می‌گداخت و روح را وداع می‌کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟
گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم… کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی‌باخت. مرد چون در خشم بود به یاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش* مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت «لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.»
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق به گشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.
+2
0
  
Share

سخن روز ۵

دیدین میگن فلان حرف رو باید با طلا نوشت؟ اینی که الان گذاشتم از اون حرفا نیست! حتی نباید با نقره و اینا هم نوشت ولی کلا حرف جالبیه و بیشتر تو فاز ما دهه شصتی های بدبخت فلاکت زده بیچاره مادر مرده ست.

نوشته: اگر هرگز از اینترنت Dial-Up استفاده نکرده پس برای شما خیلی بچه ست!

پس بخوانید و بیاشامید تا باشد که آمرزیده شوید!

0
0
  
Share

رایحه دلنواز ردیف آخر اتوبوس!

سعید: آقا فقط صندلی ردیف آخر مونده، چیکار کنم؟
من: رزرو کن دیگه، چه میشه کرد؟

یاد حرف پسر داییم افتادم و تجربه بوگندوی خودم!
تابستون امسال داشتم برمیگشتم اورمیه اتوبوس پر بود مجبور شدم بشینم ته اتوبوس. تا قزوین خبری نبود و همه چی در امن و امان بود، ماجرا از اونجا شروع شد که اتوبوس برای شام نگه داشت. طبق توصیه مادر گرام غذای واقعا آشغال بین راهی رو نخوردم. خلاصه سوار شدیم و راه افتادیم بسوی وطن!
نیم ساعت نگذشته بود که معده همقطاران شروع کرد به هضم غذا و به تبع اون ایجاد گازهای گلخانه ای و انتشار اونها در محیط! جاتون خالی هرچی خورده بودن بوش میومد و مستقیما بدون هیچ واسطه ای وارد بینی مبارک بنده میشد و مغز من هم با پردازش اون بو تصویر غذا رو مجسم میکرد و مزه اش میومد تو دهنم:
یکی قیمه خورده بود و معلوم بود که لپه هاش کامل نپخته!
اون یکی کبابی خورده بود که نصف بیشترش دنبه بود و نوشابه ش هم معلوم بود که مشکی بوده!
یکی قورمه سبزی خورده بود و مثل اینکه مقدار معتنابهی پیاز توش داشت و معلوم بود آشپزباشی پیازها رو سوزونده چون طعم و بوش خیلی گس بود!
یه نامردی همراه غذاش ماست موسیر هم خورده بود و روش هم یه نوشابه مشکی چون اولا بوش بخاطر استفاده از مواد گازدار بیشتر از همه میومد و ثانیا وقتی بوی بهاریش تشریف فرما میشد تو فضا همه بوهای دیگه رو تحت تاثیر خودش قرار میداد!

البته  بوهای بسیار زیادی فضای اتوبوس رو آکنده از عطر گلهای بهاری میکرد که توصیف همه اون بوها در این مقال نمیگنجد! فقط همین قدر داشته باشین که تا رسیدن به اولین توالت بین راهی و تخلیه کامل باکها این بوهای مست کننده مدام به گوش و بینی و دهن من میرسید و نسیم روحبخش بهاری رو در وجود من زنده میکرد.

پسرداییم یه بار بهم گفت هیچوقت تو ردیفهای آخر اتوبوس نشین چون واقعا بوهاش کر کننده هستند!

پ.ن۱:خدا فردا شب رو عاقبت بخیر کنه!

پ.ن۲: چهارشنبه سوری همه مبارک.

+1
-1
  
Share

مرد آنست که ببوید…

بدون شرح

 

 

والله هرچقدر خواستم تریپ روشنفکری بیام و چیزی ننویسم نشد که نشد…دیگه فکر کردم ازعقده ای شدن که بهتره! بذار بنویسم، روشنفکر که نشدیم حداقل عقده ای هم نشیم و داغ این هم به دلم بمونه. ماجرا از این قراره که دیروز رفتم آرایشگاه تا موهای سیم اسکاجی رو یه صفایی بدم. یه آرایشگاهی هست سر راهم در رو باز کردم رفتم داخل پسر برگشت طرف من و تا نگاهم با نگاهش گره خورد کم مونده بود یک دل نه صد دل ازش خوشم بیاد! بس که این پسر خوشگل موشگل بود، ابروهاشو مثل چی برداشته بود، موها مشکی ، پرکلاغی، بینی قلمی خلاصه خیلی خوشگل موشگل بود.
یه مشتری زیر دستش بود، پسرک سبزه بود و لاغر و استخونی، موهاشو که کوتاه کرد یه چیزی به پسرک ارایشگر گفت من نشنیدم بعد دیدم یه دکمه ای زیر صندلی رو زد و صندلی بالا رفت اینور رفت اونور رفت بعد یه تیغ رو برداشت منم منتشر بودم ه ریشهای طرف رو بزنه بعد دیدم نه داره ابروهای طرف رو برمیداره!!! یعنی این اولین باری بود که داشتم همچین صحنه مشمئز کننده ای (البته یه زعم من) می دیدم.
بعدش چی شد؟ راستش هرلحظه تا اخر کوتاه شدن موهام در استرس این بودم که نکنه به من بگه ابروهاتم بردارم یا نه؟ حتی تصور چنین لحظه ای باعث میشد که احساس تهوع بهم دست بده…متاسفانه راه فراری هم نداشتم! چون باید میموندم و مثل مرد ! از خودم و میراث آبا و اجدادیم که همانا برنداشتن ابروها و حفظ اصالت ابروها در خفن ترین حالت ممکن ، دفاع میکردم و همین کار رو هم کردم.خوشبختانه پسره پیشنهاد بیشرمانه ای به من نداد و خیلی با ارامش و صلح ماجرا خاتمه پذیرفت.هرچند خرجم یه کم بالا شد ولی بهرحال اینم یه تجربه ای بود شگفت.
خلاصه عزیزان من، بنده اکیدا توصیه میکنم همانا جایگاه خودتان را بدانید و در حفظ و نگهداری آن کوشا باشید چرا که از قدیم گفتن:

مرد آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید!

+3
0
  
Share

حاجیان را آخ چون به مکه برند!

خبری برایم ارسال شد که بعله ۱۰۶۹نفر قاصد حج خانه خدا با ۱۴ کیلو مواد مخدر دستگیر شدند! من از شنیدن این خبر بسیار متاثر شدم و آنرا باور نکردم. با تلاش فراوان موفق شدم یکی از آن روندگان به آن سرزمین باصفا را یافته و با آنشان(همون ایشان) دردلی کنم.البته بیشتر ایشان دردل کردند و بنده نیز سوالاتم را پرسیدم و در آخر از اینکه یک خبرگزاری با تیراژ! بالا اقدام به زیر سوال بردن حاژیها…ببخشید حاجیهای محترم کشور میکند و آنها هم هیچ پناهی جز این فرووم و شخص بنده ندارند بسیار متاثر شدم و امیدوارم با اینگونه خبرگزاریها که معلوم است از اسرائیل و آمریکای جهانخوار خط میگیرند برخورد بسیار شدیدی صورت بگیرد.حتی اگر لازم باشد آنها را با روشهای خاص! به راه راست هدایت کنند. والله خیرالماکرین…
-سلام حاجی جان
-شلام پشیم(peshayam)
-حاجی میخوام یه راست برم سر اصل مطلب،ببخشیدا توروخدا ولی قضیه چی بود؟مواد پواد گرفته بودن از شما؟
-آخه پشر جون مواد پواد چیه؟این چه طرژ حرف ژدنه؟
-ببخشید من یه لحظه جوگیر شدم…
-داشتم میگفتم…راشتشو بخوای یکم اژ این قرصهای اعشاب با خودم داشتم مامورا گیی(گیر)دادن که این فلانه!بابا به پیی به پیغمبی من نمیدونستم اونا غیر مجاژن وگرنه من که معتاد نیستم…هستم؟
-نه حاج آقا این چه حرفیه؟شما کجا معتاد کجا؟ولی قرص اعصاب رو برای چی با خودتون میبردین؟
-قصش مفصله پشیم،راشتش بعد از انتخابات که مردم ریختن خیابونا و کتک خوردن دلم برا مردم شوخت و اعصابم ناراحت شد…یه روژ یکی از دوشتام یه قرصی آورد داد گفت این قرصه اعشابه واست خوبه منم اون قرص رو انداختم…بعد از چند لحظه حالم خیلی خوب شد و شروع کردم به بشکن ژدن و حتی میتونستم شدای ژنم رو ببینم…(الله اکبر) و اینکه توی یه یوژنامه خوندم که اییان(ایران) جژو ده کشور بی یونق دنیاست و خیلی قشه(بر وزن غصه) خوردم به حال این شایتها که فقط دویوغ مینویشن…
-خب، ولی چرا با خودتون میبردین مکه؟
-آه پدر این پیری بشوژه…راشتش من که نمیتونستم هفت دور به دور مسجد به اون بزرگی بگردم برا همین یه قرش مینداختم بالا اونجا هفت دور دور شر من میچرخید آره پشیم…
-حاجی خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی
-خواهش میکنم پشیم

بعداز اینکه گفتگوی ما من که خیلی تحت تاثیر صفای حاجی قرار گرفته بودم به ایشون پیشنهاد دادم که از این به بعد حواسشون باشه که حتما با خودشون شیشه ببرن چون هم تقریبا نصف قیمت شده هم اینکه جریمه گرفتن ۵ کیلو شیشه پنجاه هزار تومنه که فکرنمیکنم نیازی به رفتن به بانک داشته باشه و میشه همونجا قضیه رو بین خودتون حل کنید.

اینرو هم بگم که دیروز تو اخبار شنیدم ایران به تنهایی ۴۳درصد مواد مخدر دنیا رو مصرف میکنه…بابا عجب نفسی…عجب توانی !

یاد آهنگ حبیب افتادم که میخونه: حاجیان را آخ! چو از مکه برند!
نوشته شده در:  ۱۰-۳۱-۲۰۰۹
0
0
  
Share

رقابت سکون ندارد

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!؟

نکته : رقابت سکون ندارد

+2
0
  
Share